آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

267. ایمنی

پریشب رفتیم بهار و ایمنی جات خریدیم :) دخترک قدش بلند شده و سرش کم کم داره میخوره به لبه ی کابینت و خوب خطرناکه دیگه ... پریز برق هم که رو زمین داریم و چه چیزای باحالی برای داخل پریز گرفتم ... خیلی باحاله خودش کلید داره بدون اون درنمیاد :) والا زمان ما کجا از این امکانات بود ؟؛) یه موبایل هم خریدیم بلکه دست از سر گوشیهای ما برداری که بازم موفق نشدیم ؛) این کتابها رو هم خودت برداشتی :) خیلی وقت بود که نانای میکردی ولی جدیدا همراه با حرکات بانمک پات دستات رو هم میبری بالا و خیلی بانمک میرقصی :* بابات هم که تا شروع میکنه به خوندن تو اون وسطی :) بعدم هی میچرخی که مطمءن شی همه دست میزنن :))  آهان راستی روی لیوانت که باهاش آب میخوری...
3 آذر 1392

266. برف میاد!

هیچی دیگه برف میاد دیگه ... اولین برف امسال :)  چرا خوشحالم رو نمیدونم! امیدوارم و به رحمت خدا ایمان دارم :) یکشنبه با خاله فرناز قرار گذاشتیم بریم بیرون ولی چون زوج و فرد از دم خونه س من نمیتونستم ماشین ببرم بیرون و خاله جون زحمت کشید اومد منو برد ... اونم کجا؟ خونشون :) تازه طفلی برمم گردوند :) دستت درد نکنه خاله جون :* بسیار چسبید بهمون :) سه شنبه رفتیم خونه ی خاله لیلا و با سپهرک کلی تو بلوار روبروی خونشون بازی کردی :) امروز صبح هم خاله ندا اومد پیشمون :) البته نیلگون رو نیاورده بود ولی بهرحال هفته ی پرباری بود :) 2 شبه بد میخوابی ... فکر کنم دندون دار میشی :) آهان راستی یاد گرفتی هرچی بهت میگیم برمیگردی میگی no !!! ...
30 آبان 1392

265. کلمات جدید

جدیدا شیر میخوای میگی :ش ش:* عکس نیلگون رو دیدی گفتی : نی نی :* گاوه میگه؟ مااا و بالاخره : ما ما :*   فعلا اینا یادمه! چند روز پیش خاله فرناز و علی کوچولو اومدن پیشمون ... خیلی کم بود ولی خوش گذشت :* بابایی رفت پیش دکتر و براش ام آر آی نوشت و روز تاسوعا بابایی رفت ام آر آی و شبش هم رفتیم جواب گرفتیم و خدا رو شکر از این طرف خیالمون راحت شد ... حالا چند تا نگرانی دیگه مونده که امید به رفعش داریم:) تاسوعا ظهر خونه ی برادر بابا مرتضی بودیم و حلوا پختن ... آهان شب تاسوعا هم خونه ی خاله مریم بودیم و شله زرد خوردیم به به ... مریم هم حسابی گردالو شده و اونم به زودی زایمان میکنه ... عاشورا ظهر هم خونه ی منیژه بودیم و قیمه ی توپی...
25 آبان 1392

264. اولین تلفن به بابا!

امروز صبح برای اولین بار زنگ زدی به بابات:) همیشه من زنگ میزدم و تو سر و صدا میکردی براش این بار خودت زنگ زدی:* زدی اخرین شماره رو گرفتی و کلی سر و صدا کردی واسه بابات :) خوب حالا چیزای بد ... این چند روز بدترین روزهای زندگیم بود ... امید دارم که بهتر بشه ولی همه چیز به خدا و روحیه ی بابا و همه مون بستگی داره :( جمعه دایی آرش رفت و ما هم ناهار خونه ی مامانبزرگه بودیم ... دلشوره داره خفه م میکنه ... شنبه جواب اسکن بابا رو گرفتیم و آمد به سرم هر آنچه میترسیدم :( البته بهار میگه بنا به دلایلی ممکنه مشکلی نباشه ولی بهرحال ... بابایی مریضه ... معلوم نیست چی بشه و من همش در حال گریه کردنم :( خیلی سعی میکنم جلوش شاد باشم ولی خوب کلی هم ترسو ام ...
19 آبان 1392

263. 17 ماهگی

امروز قرار بود با دایی آرش بریم شهرکتاب الماس ... رفتیم ولی بسته بود ... بعد رفتم کیدزی و اینو برات گرفتم ! بعد رفتیم شهرکتاب نیاوران و اینا رو برات گرفتم هههه ود اخر رفتیم وانیلا و کیک گرفتم ... تازه مناسبت هم براش ساختم هههه 17 ماهگیت مبارک عسل مامان :* پ.ن : 1-2 روزه 9 هم میگی:* ...
15 آبان 1392

262. شال و کلاه

فکر میکردم کلاهت هنوز اندازه ت باشه ... ولی اونروز که توسط دایی آرش سورپرایز شدیم سرت کردم و برات کوچیک شده :)  خانومه میگفت 1-3 سال ه ولی زیادم به حرفاش اعتباری نیست ؛) ... هلوکیتی دوست دارم ولی جنسش خوب نبود ... 1 بار شستمش ولی همش دونه دونه شد:( یه کلاه بنتون داشتی که خیلی دوستش داشتم ... اول رفتیم بنتون ... اولا که سایز کوچیک نداشتن و بعدشم 190 تومن میشد شال و کلاهش! چه خبره؟؟؟ رفتم بقیه ی الماس چرخیدم از هیچی خوشم نیومد ... تو هم اساسی فینگیلی شدی و کلی اذیتم کردی :) میخواستی پله برقی رو برعکس بری بالا! دم کیدزی هم به عادت خونه که چیزی میخوای میای بغلمون تا از بالای کمد بهت بدیم اومره بودی بغلم و اسباب بازیهای پشت شیشه رو نشونم م...
12 آبان 1392

261. حس خوبی ندارم ...

دیروز یه کامنت داشتم که برام نویسنده ش آشناس و حتی حدس هم میزنم کیه! لحن بدی داشت ... دوست ندارم همچین برخوردایی رو ... چرا ما یاد نمیگیریم به هم و اعتقادات هم احترام بذاریم؟؟؟ چجوری انتظار داریم دیگران بهمون احترام بذارن اونوقت؟؟؟ چرا نمیتونیم اینو یاد بگیریم که اگه تو از من خوشت نمیاد خوب دیگه نیا اینجا!!! اصراری برای اینکه کسی بیاد اینجا رو بخونه ندارم بخدا! من کل نوشته هام برای دخترمه ... برای اینکه سختمه تو دفتر بنویسم و دوست دارم در آینده بدونه روزام خوب و بد چجوری میگذشت ... فکر نمیکنم توقع زیادی باشه که از خواننده ی وبلاگم داشته باشم ... اگه خوشت نمیاد از من و وبلاگم نیا اینجا رو بخون!  اصلا بحث اهمیت دادن به اون شخص نیست ول...
12 آبان 1392

260.حرص خوردن!

چند روزه وقتی چیزی رو که نباید برمیداری ازت میگیریم حرص میخوری! و انقدر این حالت بانمک ه که ما کلی میخندیم :))  نمیدونم با این حرکت چجوری برخورد کنم ... ولی میدونم وقتی اینجوری زور میگی نباید اون چیزی رو که میخوای بهت بدیم ... ولی چجوریش رو نمیدونم! حرص میخوری دندونات رو به هم کلید میکنی و سرخ میشی :) صدای بانمکی هم از خودت درمیاری ؛ ) خیلی بانمک با حرکات دست و سر چیزی رو که میخوای بهمون نشون میدی و کاری رو که میخوای برات بکنیم بهمون میگی :) خوب مادر من اون یه ذره زبون رو تکون بده به خدا راحتتره :) آهان چیزی میخوای پا به زمین هم میکوبی جدیدا! اینا رو از کجا یاد گرفتی نمیدونم!!!  باز کم غذا شدی و احتمالا دندون در راه داری :)...
10 آبان 1392

259. خیریه

امروز بابایی مرخص شد و اومد خونه :) ولی هنوز معلوم نیست چی بوده! ایشالا که زودی خوب شه:* شب حوصله م سر رفته بود گفتم بریم این خیریه هه که سر خیابون مامانی ایناس ... با ارش و مامانی رفتیم ... امیتیس کلی آتیش سوزوند یه بار هم نزدیک بود گم شه :( وااااای سکته کردم:(( یعنی در کسری از ثانیه دیگه نبود! آقاهه غرفه داره هم گفت باباش بردش!!! باباش کجا بود آخه؟؟؟ آرش هم سر پله ها وایساده بود یعنی اونجا هم نرفته بود ... خلاصه زیر یه میز پیداش کردیم! کلی گریه کردم اون وسطه! خدایا شکرت آهان پوری بنایی و مانی رهنما و ژاله صامتی هم بودن که با پوری بنایی عکس هم انداختی :)  بعد رسیدیم خونه ی بابایی اینا ... از اسانسور که پیاده میشیم یه شیشه شکل در ...
8 آبان 1392